هنوز ناتمام
-
تاریخ: 1402/6/28 ساعت: 16:52
هوای روزمرگیام که تنگ می شود، آنقدری که جانم رو به در رفتن برود و نفسی برای تداوم این حیات تاثرآور نداشته باشد؛ تنها گوشهای که بتوانم بهش پناه ببرم خیال است، هنوز خیال است. خیالهای دور و دراز و ناممکن، همان خیالهای دلافروز پانزدهسالگی که هنوز هم تپش به دلم میاندازد. یک آن انگار کسی توی سرم سرخوشانه ...
آنجایی که به جانِ عزیزِ رنج سوگند میخورم
-
تاریخ: 1402/6/28 ساعت: 16:52
توی نوشتههای قدیمیام، تکه یادداشتی را پیدا کردهام که میتواند برای یک عمر اندوه بس باشد. تکه یادداشتی که دوباره و هزار باره به یادم میآورد که جبر، جبرِ محتوم طبقه و جغرافیا و ژنتیک، چگونه یک عمر آدمی را به بدبختی مینشاند:درست نظیر پرندهی بهشتی، بالِ کلماتم را میگشایم، توی هوا میچرخم،خوش رقصی میکنم و ...
-
تاریخ: 1402/6/28 ساعت: 16:52
کاش کسی بود که میتوانستم باهاش حرف بزنم...
4. همچون پرنده ای ...
-
تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 19:17
4. همچون پرنده ای ... همان نیم چهره ی محو ات که از زیر کلاه بارانی دیده بودم را فراموش میکردم اگر صدات از زیر درخت انار نمیرسید که :" این یکی با بقیه شان فرق میکند ، رنگ بال و پرش دگر طور است ، کرک هاش زمخت ترست و حتی بال زدنش شکل دیگری ست . هنوز آنقدر درگیر عینیت شان نشدی که ننشیند روی موهات ، شده ...
9. دیدی آخر نمک گیر دست هات شدم...؟
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 0:00
کجا باشد وطنم ، که زخم مسافت های دور و درازش زیر بال هام ننشسته باشد...؟ زمینم را کجای این همه خاک بگذارم که دلم چرکِ دریدگی ها و خون باریگی هاش نباشد؟ سرود سرزمینم چه نوا و واج و واژه ای باشد که گوش هام سنگین زخم زبانش نباشد؟ وطن کجاست؟ وطن ام کجاست؟...دست های توست که لای انگشت هات به خواب میروم ، ...
6. نامه ی ِ بی مطلبِ ننوشته عنوانیم ما...
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:33
خالی ام. و اگر خنجری فروکنی توی رگ هام ، پوستی نیست ، گوشتی نیست ، خونی نیست ... خلاء بی رنگی ست که فوران میزند و محو می شود توی هوا . و اگر کلامی هجی کنی کنار گوش هام ، زبانی نیست ، منطقی نیست ، فهمی نیست ... تنها طوفان سهمگینی ست که می پیچد توی خالی ِ خانه ای بی سکنه ، بی ورثه. + عنوان : دهلوی. + ...
7. جهان ِ کلماتی که به پایان رسیده است...
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:33
1.و حتی نتوانی کلمه ای بنویسی از حجم دردناک توی گلوت.حتی نتوانی فریاد اش کنی ، زجه اش کنی ، بد و بیراه اش کنی و تف کنی توی صورت آینه .که اینطور مانده باشی میان زندگی... بی پس ، بی پیش . 2. غرق شده ام . انقدر که رسیده باشد به دهانم ، انقدر که دهان بیست و چهار ساله ام به جای بوسه طعم خفه گی بدهد ، طع
8. در میان باش و تنها...
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 14:33
تمام این مدت را فکر کردم . به چیزهای زیادی . به امید ، به دوستی ها ، به دوست داشتن و توقع دوست داشته شدن ، به نوشتن و حرف زدن ، به عشق ، به عشق ، به عشق که چهره ی آبی اش را سال ها پیش زیر خاک باغچه دفن کردم ، به فکر کردن حتی . پازل های مبهم تجربه هام را کنار همین فکر کردن گذاشتم و فهمیدم امید مفهوم
1. چون از دل هزاره ها بر دنیا نظر بیفکنی چون موجی ست در آمد و شد...
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 14:44
آن دوست قدیمی ، سال های سال پیش به من گفت : "چون از دل هزاره ها بر دنیا نظر بیفکنی ، چون موجی ست در آمد و شد ." آن روزها نه ، اما حالا انعکاس این حرف را در تک تک لحظات می بینم. در کلماتی که می نویسم . در عکس هایی که می گیرم . در آدم هایی که تکرار می شوند . حتی در ضربه هایی که می خورم . وقتی جزئیات
2.بدون عنوان
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 14:44
شب های اندوهبار من ، از تو و تصویر پروانه ها خالی ست...
3.هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت...
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 14:44
گیر کردن توی تاری که خودت ، گوشه ای از زندگی تنیده ای چیز بدی است ، اما بدتر از آن ، این است که بدانی هیچ وقت هیچ کس نه برای نجات ات می آید و نه برای کشتن ات . شبیه وقتی ست که دست و پات را قفل می کنی ، کلید اش را قورت میدهی و خودت را پرت می کنی ته آب ، درست جایی که کسی گذرش به ان نمی خورد . آد
4. همچون پرنده ای ...
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 14:44
4. همچون پرنده ای ... همان نیم چهره ی محو ات که از زیر کلاه بارانی دیده بودم را فراموش میکردم اگر صدات از زیر درخت انار نمیرسید که :" این یکی با بقیه شان فرق میکند ، رنگ بال و پرش دگر طور است ، کرک هاش زمخت ترست و حتی بال زدنش شکل دیگری ست . هنوز آنقدر درگیر عینیت شان نشدی که ننشیند روی موهات ،
5.عادت میکنیم...
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 14:44
هنگام بدرقه عشق پیراهنی چندان سفید بر تن کن که گویی برهنه ای... +نصرت.